اوچیار منینگ آرزولاریم
اوچیار منینگ آرزولاریم
شَهِرلردن داغ دره دن
گچیار منینگ آرزولاریم
برای شنیدن شعر از زبان سراینده لطفا کلیک کنید
Türkmen dilinde goşgy, Abdyrahman Düýeji: Uçýar Meniň Arzuwlarym
(قسمت پایانی)
لحظه ای بعد مرادآقا هم به دنبال او راه افتاد، تا مانع دعوای بچه ها شود. قلیچ داد زد: آهای تایماز تو که گفته بودی قره گوز فرار کرده و رفته ، پس چرا اینجاست؟
تایماز گفت: خودش برگشته نمی دانم از کجا آمده.
مراد آقا گفت: خدایا باز هم دردسر شروع شد.
گوزل گفت: حالا چه خاکی بر سرمان بریزیم.
(قسمت سوم)
سر طناب پاره ي سگ را به پايه ي بوته اي بست و چوب را بالا آورد و ضربه اي به كمر سگ زد. سگ ناله اي كرد. ناله اش در دشت پيچيد. درد تمام وجودش را فرا گرفت. با خشم حمله اي به سوي قليچ كرد. قليچ خود را عقب كشيد و باز چوب را بالا برد و فرود آورد اين بار سگ نيز جا خالي داد. سگ با تمام قدرت طناب را كشيد كه بگريزد. در آن حال يك ضربه ي ديگري به پاي سگ فرود آمد. سگ باز ناله ي بلندي كرد.
(قسمت دوم)
تايماز گفت: كجا مي بريش، ولش كن! قليچ نگاه خشونت باري به تايماز كرد و گفت: كي گفت سگ مرا به اينجا بياوري! ، خجالت نمي كشي؟!
تايماز قدمي جلوتر برداشت و گفت: ولي قره گوز ديگر مال من است. او به من عادت كرده.
- به به حالا صاحبش هم شده اي، پس ما كه زحمت كشيديم و آورديمش اينجا چي؟ ببین اگر يك بار ديگر به سگ من دست بزني من مي دانم و تو.
شکل صحیح نتایج مسابقه بین المللی داستان نویسی محمود کاشغرلی
با توجه به این که در برخی سایتهای ترکمن صحرا نتایج مسابقه داستان نویسی محمود کاشغرلی اشتباه درج شده است (که دلیل آن چیزی جز دور بودن از محل مسابقه نمی تواند باشد)، شکل صحیح مسابقه فوق ذیلا تقدیم خوانندگان گرامی می شود:
این هم داستان چاپ نشده ای است ازحقیر که ده سال پیش نوشته بودم و اخیرا از لای پوشه های قدیمی ام در آمده است. با این امید که لحظات سرگرم کننده ای برای خوانندگان عزیز ایجاد کند و بتوانم از نظرات دوستان در باره این داستان که برای نوجوانان نوشته شده بهره برم.
(قسمت اول)
دوستي آنها درست از همان شبي شروع شده بود كه زوزه ي سگ كوچولويي در فضاي روستا طنين انداخت. تايماز اول چندان توجهي به آن نكرد و فكر كرد كه يكي از سگ هاي روستا است كه از جاي دوري زوزه مي كشد. اما يك بار و چندبار ديگر آن زوزه تكرار شد. زوزه ي دردناكي بود، زوزه ي سگ كوچولويي كه انگار درد مي كشيد يا احساس تنهايي و غريبي مي كرد. تايماز نتوانست بي تفاوت بخوابد. دلش مي خواست بداند كه اين زوزه مال كدام سگ است و او براي چه مي نالد.