تبليغاتX
پلی بین من و شما
وبلاگ شخصی دکتر عبدالرحمن دیه جی

 

قصه های قره تپه

(متن کامل )

پسری از قره تپه

قاسم نوربادف

ترجمه: ع. دیه جی

و عینک را در دست مادربزرگم گذاشت. بعد از اینکه توی خانه رفتیم، پدربزرگم روبه  من کرد و گفت: «خود ما باعث شدیم که این توفان ها بلند شود. هیچ سازاقی توی خاک نگذاشتیم. چرکزهای خاک را کندیم. قاندیم ها را از میان بردیم.حتی هندوانه های نارس را هم چیدیم. ریشه اش  را هم کندیم. آن وقت انتظار داری که توفان بلند نشود؟! من الان هفتاد سال است که در قره تپه زندگی می کنم. فدبمها  این طور نبود. ایل ما زمانی به عنوان یک محل خوب و زیبا برای زندگی به اینجا کوچ کرد. آن وقتها اگر توفان بلند می شد حیرت می کردیم. این توفان ها بعدا بوجود آمدند. آدمها به این بسنده نکردند. آدمها به این بسنده نکردند که سازاق ها را به اندازه احتیاجشان ببرند. هر کس دور سازاق ها را به اندازه یک خانه، سیم می گرفت و با تراکتور  کشید و سازاق ها را با ریشه اش از خاک بیرون کشید. آنها بارها با ماشین بوته ها را کشیدند و بردند و به این صورت خاک را لخت و برهنه گذاشتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:40  توسط ع. دیه جی  | 

قصه های قره تپه

(قسمت سوم)

 

- چرا شنیده ام، اما این حتما همان آب است؟

- حتما همان است. صبر کن الاغ  آبیمان ما را به خیلی جاهای عجیب می رساند، کور...

 اما الاغ  آبی حرکت نکرد.

حکیم گفت: «وای ، نکند این هم تشنه اش شده باشد.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:20  توسط ع. دیه جی  | 

قصه های قره تپه

(قسمت دوم)

  در طبقه بالای «تلار»دراز کشیده بودم و با نگاهم پدربزرگم را بدرقه می کردم.  او سوار بر الاغش رفته رفته دور شد و کم کم در سراب فرو رفت و از نگاهم گم شد. راستی شما می دانید که سراب چیست؟ شاید طرفهای شما سراب نباشد و نمی دانید چیست: سراب چیز بسیار عجیبی است. اگر ندیده باشید نمی توان در یکی دو جمله گفت. بهتر است در فرصتی دیگر روی آن صحبت کنم تا حرفهایم به درازا نکشد.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 3:7  توسط ع. دیه جی  | 

قصه های قره تپه

 

                         نوشته : قاسم نور بادف                     ترجمه: ع. دیه جی

                     ( قسمت اول)                      

اسم من عبدالله است و اسم روستایمان قره تپه یعنی "تپه سیاه".  پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان و همبازیهایم آنجا زندگی می کنند. الان یک سال است که ما در عشق آباد ساکنیم. کار پدرم به اینجا منتقل شد. او ما را هم به همراه خود آورد. من بارها به پدرم گفتم که می خواهم پیش پدربزرگم بمانم و نمی خواهم از روستایمان بروم. اما پدرم گفت:

- لازم نکرده  اینجا بمانی. عشق آباد پر از باغ و باغچه است. اینجا نور خورشید مثل نیزه تنت را سوراخ می کند. یک تنه درخت هم پیدا نمی شود که زیر سایه اش بنشینی. آنجا در عشق آباد بستنی و نوشابه و هر چه بخواهی هست. اما اینجا چی پیدا می شود. چیزی جز شن نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:48  توسط ع. دیه جی  |